تبليغاتX
lovely times
لحظه هاي عاشقي

امروز یک روز رویایی وماندگار بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 16:47  توسط see you later  | 

 

سیزده خط برای زندگی

 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 19:45  توسط see you later  | 

عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ماند عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان آ ويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با آن پيش خواهد رفت، بس تا هميشه عا شقت مي مانم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 12:41  توسط see you later  | 

بازی عشق

رسم بازی عشق این بود که
من بشمارم و تو قایم شوی
به همان رسم های قدیمی کودکانه (قایم باشک)
هنوز نشمرده بودم که رفتی
و چنان ناپیداکه
برای همیشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم
لعنت به این بازی بچه گانه لعنت

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:18  توسط see you later  | 

دختر گیس بلند بور
 
دختر گیس بلند بور، راه خونت کدوم ور
گول نخوری عزیز من، اینجا پر از جادوگر
تو شهر کوچه های اون،قانون جنگل حاکمه
وحشت و ترس واهمه،اینجا یه اصل حاکمه
 
آسه برو آسه بیا،شهر ما شهر هرت
آشتی گرگ و گله،قصه چرت پرت
 
دختر گیس بلند بور، راه خونت کدوم ور
تو این مسیر خط خطی،گم شدن حرف آخر
سادگیات دور بریز، زرنگی پیشه کن عزیز
تو حسرت عشق وفا،اشکای بیخودی نریز
 
آسه برو آسه بیا،شهر ما شهر هرت
آشتی گرگ و گله،قصه چرت پرت
 
دختر گیس بلند بور، راه خونت کدوم ور
خونه جادوگر بد، نه در داره نه پنجره
دنبال خورشید نباشی، اینجا همیشه ابریه
آخر خط سرنوشت،مثل هوای شرجیه
 
آسه برو آسه بیا،شهر ما شهر هرت
آشتی گرگ و گله،قصه چرت پرت
 
دختر گیس بلند بور، راه خونت کدوم ور
شب داره از راه میرسه،اینجا نمونی بهتره
فک نکنی شب که بشه،روشن چلچراغمون
ما هممون تو نوبتیم،گرگ بیاد سراغمون
 
آسه برو آسه بیا،شهر ما شهر هرت
آشتی گرگ و گله،قصه چرت پرت
 
شاعر:مهدی اکبری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 13:36  توسط see you later  | 

اخيراً در فرودگاه صحبت هاي لحظه هاي آخر بين مادر و دختري را شنيدم

 هواپيما درحال حرکت بود و آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند و مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم." دختر جواب داد: "مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم."
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف  پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم  ببينم که مي خواست که گريه کند. من نمي خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي دانيد براي آخرين بار است که او را مي بينيد؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "
او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دوري زندگي مي کنه. من مشکلات زيادي ر پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود. "
"
وقتي داشتيد خداحافظي مي کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو ميکنم. " ميتوانم بپرسم يعني چه؟ "
او  لبخندي زد و گفت: " اين آرزويست که نسل  به نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگويند."  او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو ميکنم. " ما مي خواستيم که هرکدام زندگي اي پرازخوبي به اندازه کافي داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را عنوان کرد:

 

آرزوي خورشيد کافي براي تو ميکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
 

.آرزوي باران کافي براي تو ميکنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد.
 

آرزوي شادي کافي براي تو ميکنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد.
 

آرزوي رنج کافي براي تو ميکنم که کوچکترين خوشي ها به بزرگترين‌ها تبديل شوند.

آرزوي از دست دادن کافي براي تو ميکنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي

 

آرزوي از دست دادن کافي براي تو ميکنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي

آرزوي سلامهاي کافي براي تو ميکنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي."
بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 20:12  توسط see you later  | 

غنچه با دل گرفته گفت

                 زندگي

                         لب زخنده بستن است

گوشه اي درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

                     زندگي شكفتن است

                                               با زبان سبز راز گفتن است

 گفتگوي غنچه وگل از درون با غچه باز به گوش مي رسد

تو چه فكر ميكني

 كدام يك راست گفته اند

من فكر مي كنم گل به راز زندگي اشاره كرده است

               هر چه باشد اوگل است

                    گل يكي دو پيرهن بيشتر از غنچه پاره كرده است.

                                                                                                     "قيصر امين پور"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 21:29  توسط see you later  | 

EYES & TEARS....

  
There was a blind girl who hated herself because of being blind.
She hated everyone except her boyfriend.
One day, the girl said that if she could only see the world,
she would marry her boyfriend.
One lucky day, someone donated a pair of eyes to her!
Then she saw everything including her boyfriend....
Her boyfriend then asked her,” Now that u can see, will you
marry me?"
The girl was SHOCKED when she saw that her boyfriend was
blind!
She said,” I am sorry but i can't marry you because u are blind."
 Her boyfriend walked away with tears...
and said,
 "Please just take care of my eyes...."

دختر: مطمئنی که می خوای با من ازدواج کنی
پسر:بهت قول میدم
دختر :حتی با اینکه چشام نمی تونن ببینن
پسر :اره راستی اگه یه روز چشات خوب بشه بازم حاضری با من ازدواج کنی؟
دختر:شک نکن
به دختر خبر دادند که دو چشم برای پیوند دادی به چشمان او پیدا شده عمل با موفقیت انجام شد و دختر مشتاقانه منتظر پسر بود پسر امد و دختر در کمال ناباوری دید که پسر نابینا بود
پسر: حالا باز هم حاظری با من ازدواج کنی؟
دختر:نه
پسر:اشکالی ندارد
پسر قبل اینکه برود خداحافظی کرد و گفت:اما این بار قول بده که مواظب چشمانت باشی
دختر گفت:نگران نباش
پسر گفت:چرا جای نگرانی دارد درسته حالا دو تا چشم عاریتی داری ولی مسئله اینه که معلوم شد تو با ان چشمها فقط نگاه می کنی نمی بینی


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 21:18  توسط see you later  | 

 

هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داريم نميتوانيم صاحبش شويم، گاهي لازمه ازش بگذريم تا بتونيم صاحبش بشيم.

وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي اذان تا نماز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 20:59  توسط see you later  | 

خدا حافظ رویاهای قشنگ من ........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 19:4  توسط see you later  | 

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.

اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي وتعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

 هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکرخود تجسم کند به سر مي برد.

 پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايقهاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبارا تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

  روزها وهفته ها گذشت.........................

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شودپرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

            فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 21:59  توسط see you later  | 

.....امروز دلم خیلی تنگه..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 21:10  توسط see you later  | 

دست خدا
روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند .
او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی    خواهند کرد ، ولی وقتی « داگلاس » نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد معلم شوکه شد،
او تصویر یک « دست » را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود ؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم متعجب شده بودند ، یکی از بچه ها گفت : من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند . یکی دیگر گفت : شاید این این
دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد .    
هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید : این دست چه کسی است ، داگلاس ؟
داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، این دست شماست . معلم به یاد آورد از وقتی  که «داگلاس» پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازش بر سر او بکشد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 19:6  توسط see you later  | 

احمد شاملو
 
در این بن بست
دهان ات را می بویند
مبادا گفته باشی دوست ات می دارم .
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست ، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
        به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند .
به اندیشیدن خطر مکن .
روزگار غریبی ست ، نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنکه قصابان اند
بر گذرگاه مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست ، نازنین
ابلیس پیروز مست
سور غزای ما را بر سفره نشسته است .
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 13:7  توسط see you later  | 

مي رسد روزي.........


مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني
 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 12:34  توسط see you later  | 

بازجمعه شددلم گرفت
همچوكودكي بهانه مي كند
بازمنتظر
شدم بيا
بياكه سازهم گلايه مي كند
دوباره تنگ شددلم
نغمه خوان غصه شددلم
بازجمعه شدمنم تنها

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 21:10  توسط see you later  | 

از تو متشکرم

 

از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتی که تو ذهنم نقش دادی.


از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی تا بفهمم که دوست داشتن کسی که دیگه

 دوستت نداره چقدر احمقانه است .

از تو متشکرم به خاطر لحظه هایی که به من بخشیدی و لحظه هایی که از من گرفتی.


از تو متشکرم به خاطر اینکه به من یاد دادی که راحت بتونم فراموش کنم ولی به من

یاد ندادی که با فراموش کردن هر چیزی خودم هم به فراموشی سپرده می شوم .


از تو متشکرم به خاطر اینکه به من فهماندی که دلدادگی دروغه و هر کس از عشق

 گفت صددرصد دروغگوی بزرگی خواهد بود .


از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی مسیر زندگی ام را عوض کنم و با آدمها

همان طور که خودم دوست دارم ، زندگی کنم .


از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهمیدم بعد از اینکه از تو کلمه خداحافظ را

شنیدم


از تو به خاطر خيلی چيزهای ديگر هم متشکرم اما می ترسم که با گفتن آنها تو را از

 ياد ببرم ... 
 
*** اما اینو بدون :


 من هیچ بهانه ای را برای رفتن نمی پذیرفتم و اما تنها دلیل من برای رفتن ، اين بود

 که خودم را خوب می شناختم ... ***


 
« تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
       توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی»
 


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 14:59  توسط see you later  | 

من صدا می زنم:
« آی!
باز کن پنجره را، باز آمده ام.
من، پس از رفتنها، رفتنها
با چه شور و چه شتاب،
در دلم شوق تو، باز آمده ام »
 
داستانها دارم،
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،
بی تو می رفتم، می رفتم، تنها، تنها.
و صبوری مرا
کوه تحسین می کرد.
 
من اگر بر می گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم.
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،
باز بر می گردم،
تو به من می خندی
 من صدا می زنم:
« آی!
باز کن پنجره را»
- پنجره را می بندی
 
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.
 
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
 
از کجا که من و تو
شوری از عشق و جنون
باز بر پا نکنیم
 
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم.
 
 
قسمتی از قصیده بلند آبی، خاکستری، سیاه «حمید مصدق»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:0  توسط see you later  | 

به شانه هايم زدي
كه تنهاي ام را تكانده باشي
به چه دلخوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:53  توسط see you later  | 

اگر
 

 اگر اشكهايت براي من جاري نمي شود
پس محبوبم
چشمانت براي من چه فايده اي دارد.
اگر قلبت براي من نمي تپد
پس قلبم برايت چه سودي دارد.
اگر نواي سازت براي من نيست
پس آوازهايت براي من چه سودي دارد.
پس اگر هيچگاه در زندگي عشق نورزيده اي
وجودت در كنار من چه اهميتي  دارد.
محبوبم اميدوارم دلبسته شخص ديگري گردي
تا همراه با درد هجران ، طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و آنگاه به خاطر اين نفرين همواره از من متشكر خواهي بود.
اگر روزي كسي را با تمام وجودت دوست داشته باشي حرف مرا بشنو
عشقت را
اشكت را
وتپش قلبت را
وبالاتر از هر چيز برق ديدگانت را دنبال كن
و آن روز كه عشق رادر روح وجانت حس كردي بي پروا انرا
پذيرفته و لبخند خواهي زد
به نداي قلبت گوش فرا ده
و
آنگاه خواهي رفت تا با عشق بزرگت همنشين شوي.
ترا نفرين ميكنم
نفرين ميكنم كه عاشق ديگري گردي
تا در كنار درد هجران
طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و
 آنگاه به خاطر نفرين همواره قدر دان من خواهي بود.
 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:51  توسط see you later  | 

 

 

 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد


و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

 


به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

 


چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

 


همه وجودت له شده


....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

 


اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

 

 

چه قدر سخته وقتي

 

 


پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي


تا نفهمه هنوزم دوسش داري
.......


چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

 

 


و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

 



بگي : گل من باغچه نو مبارک

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:53  توسط see you later  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 17:16  توسط see you later  | 

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.
 
سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه
رازدارش بود
 
              
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 17:3  توسط see you later  | 

نیایش
 
تو را که می خوانم گویی
هر ذره ازوجودم
شعری است بی تاب
از خواستن
از انتظار
از شوق
اری می خواهم ازارزو بگویم
و از امید
می خواهم هر مصرعم
اینه ای باشد صاف
رو به باغ احساس
و وازه هایم هریک
دفتر شعری باشد
که در ان
غزل غزل 
تو را بسرایم مهربان
تنها تو را
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 16:51  توسط see you later  | 

ما همه بخاطر هم خلق شد ه ایم .. بیاید در کنار هم باشیم
 
فاصله ها را بشکنیم و نزدیک باشیم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 16:48  توسط see you later  | 

هر كه  رفت ....

 
پاره ای از دل ما را باخود برد ....
 
اما اوکه با ماست ....
 
اوکه نرفته است ....
 
از اوبپرسید ....
 
که چه میکند با دل ما
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 18:46  توسط see you later  | 

درگذر از زندگی آموختم :

که: می توان در یک لحظه تصمیم گرفت و یک عمر رنج کشید.

که: می توان افکار را کنترل کرد یا آنها تو را کنترل میکنند.

که: بلوغ به تجربه هایت و درسهایی که از آنها گرفتی مربوط است نه به سالهای زندگی ات.

که: قهرمان کسی است ، کاری راکه لازم است انجام شود بدون توجه به

عواقب آن انجام میدهد.

که: گاهی حق داری عصبانی باشی ، ولی حق نداری ظالم باشی.

که: مجبور نیستی دوستت را عوض کنی ، اگر بدانی دوستت عوض خواهد شد.

که: زندگی ات می تواند در یک لحظه توسط مردمی که تو حتی آنها را نمی شاسی تغییر کند.

که: حتی زمانی که تصور میکنی چیزی برای بخشیدن نداری ، میتوانی به کسی که کمک می طلبد کمک کنی.

که: اگر کسی آنگونه که تو می خواهی دوستت ندارد ، به این معنی نیست که در عشق او نقصی است.

که: با دوست می توان در سکوت و بدون انجام هیچ کار مشخصی بهترین اوقات را داشت.

که: کسانی را که بیشتر دوست داری زودتر از دست میدهی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 18:34  توسط see you later  | 

من وتوهر دو به یک شهر و زهم بیخبریم

هر دودنبال دل گمشده دربه دریم

ما که محتاج نفسهای همیم آه چرا؟

از کنار تن یخ کرده هم میگذریم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 18:31  توسط see you later  | 

 

اگر يك بار ديگر مي زيستم سخن كمتر مي گفتم بيشتر گوش مي سپردم دوستانم را به شام دعوت ميكردم بي آنكه نگران لكه هايي كه بر فرش افتاده يا مبلي كه رنگ و رويش رفته است باشم

اگر يك بار ديگر مي زيستم دوستت دارم هاي بيشتر و مرا ببخشيدهاي بيشتري مي گفتم

بر سر چيزهاي كوچك تا اين حد برافروخته نشو نگران آن نباش كه چه كسي تورا دوست ندارد و چه كسي بيشتر از تو مال جهان دارد ويا ديگران چه مي كنند بيا در عوض ازبودن در كنار آنان كه دوستمان دارند لذت ببريم بيا تا به آنچه خدا به ما داده بيانديشيم

زندگي كوتاه تر از آن است كه بگذاري از كنارت بگذرد

زندگي تنها يك لحظه با ماست و آنگاه رفته است

                                

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 18:9  توسط see you later  | 

«اگر خداوند براي لحظه اي فراموش كرده بود كه من ديگر يك «عروسك پارچه اي» هستم، و به من جرعه اي حيات مي بخشيد؛
شايد:
هر آنچه را كه در فكرم مي آمد به زبان نميآوردم بلكه راجع به چيزهايي كه ميخواستم به زبان بياورم، فكر ميكردم.
به چيزها به اندازه معنايشان ارزش ميگذاشتم نه به اندازه قيمت و بهايشان.
كمتر مي خوابيدم بيشتر به رويا فرو ميرفتم و ميفهميدم كه در ازاي هر يك دقيقه كه چشمهايمان را مي بنديم، شصت ثانيه نور و روشنايي را از دست داده ايم.
وقتي ديگران به عقب بر مي گشتند من جلو ميرفتم و وقتي ديگران ميخوابيدند من بيدار ميماندم …
گوش مي دادم وقتي ديگران صحبت ميكردند. و مي فهميدم كه چگونه بايد از خوردن يك بستني شكلاتي لذت برد!
اگر خداوند به من جرعه اي حيات ميبخشيد: ساده تر لباس مي پوشيدم و چهره ام را به سمت آفتاب بر مي گرداندم و نه تنها جسمم بلكه روحم را در برابر آفتاب عريان مي ساختم.
خداي من! اگر من يك قلب داشتم، تمام نفرتم را بر يخ مي نوشتم آنگاه منتظر در آمدن آفتاب ميماندم.
گل هاي رز را با اشك هايم آب ميدادم تا درد خارهاي آنها، و بوسه گلبرگهاي سرخ آنها را حس كنم.
خداي من! اگر به من جرعه اي زندگي نوشانده بودي: حتي اجازه نميدادم يك روز از عمر بگذرد بدون اينكه به مردم گفته باشم كه چقدر به آنها عشق ميورزم. به تك تك انسانها ميفهماندم كه آنها محبوب هاي من هستند و در عشق با عشق ميزيستم؛
به مردم نشان مي دادم كه چقدر اشتباه مي كنند كه اگر پير شدند ديگر نميتوانند عشق بورزند: بلكه اگر ديگر نتوانند عشق بورزند، پير شده اند.
به بچه ها بال مي دادم؛ اما به آنها اجازه ميدادم پرواز را خودشان ياد بگيرند.
به پيران مي آموختم مرگ همراه با پيري نمي آيد بلكه همراه با فراموشي است كه مرگ خواهد آمد.
و اي انسانها!
من مطالب زيادي از شما آموختم؛ آموختم كه همه مايلند بر فراز قله ها بايستند بي آنكه بدانند شادي و موفقيت واقعي در به دست آوردن مهارت انجام كارهاست.
ياد گرفتم كه: وقتي بچة تازه متولد شده اي، براي نخستين بار انگشت پدرش را، در اولين شوخي كوچكش با او، ميفشارد او را براي هميشه اسير خود كرده است.
من از شما چيزهاي بسياري آموختم، اما واقعيت اين است كه استفاده چنداني از آنها نكردم و اكنون بايد آنها را در چمدان بگذارم و بروم زيرا من متاسفانه خواهم مرد! »
                                                                          

                                                                                گابريل گارسياماركز
                                                                                دسامبر 2000


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 11:35  توسط see you later  |